|
موقعيت كنوني علوم انساني در ايران و موانع زيرساختي
دكتر محمدباقر خرمشاد- معاون فرهنگي و اجتماعي وزير علوم ، تحقيقات و فن آوري
ضمن تشكر از دستاندركاران برگزاري همانديشي، عرايض من در سه قسمت است. مقدمهاي را عرض ميكنم و در مقدمه به اين سئوال پاسخ خواهم داد كه چرا علم و بحث توليد علم، اساساً اهميت پيدا كرده است. در بخش دوم مرور مختصري خواهم داشت بر موقعيت كنوني علوم انساني در ايران، و بالاخره موانع هشتگانهاي را تقديم خواهم كرد كه چهار مورد از آنها عيني و چهار مورد ديگر ذهني است.
در بحث مقدماتي و پاسخ به سئوالي كه عرض كردم؛ به مناسبتي آثار شهيد مطهري را مرور ميكردم جملات عجيبي ديدم كه فكر ميكنم دو پارگراف از آن با يك تحليل مختصر، بتواند پاسخ سئوال را بدهد. آقاي مطهري ميفرمايد: «اگر ما ميخواهيم دين صحيح داشته باشيم، اگر ميخواهيم از فقر رهايي يابيم و اگر ميخواهيم از مرض نجات پيدا كنيم، اگر ميخواهيم عدالت در ميان ما حكمفرما باشد، اگر ميخواهيم آزادي و دموكراسي داشته باشيم، اگر ميخواهيم جامعه ما برخلاف حال حاضر به امور اجتماعي علاقمند باشد، منحصراً راهش علم است و آن هم علمي كه عموميت داشته باشد و از راه دين بهصورت يك جهاد مقدس درآيد. (ده گفتار)».
در جاي ديگري ميگويد: «امروز دنيا بر پاشنه علم ميچرخد كليد همة حوايج علم و اطلاع فني است، بدون علم نميتوان جامعهاي غني، مستقل، آزاد، عزيز و قوي بهوجود آورد. خودبهخود نتيجه ميگيريم كه در هر زماني خصوصاً در اين زمان فرض و واجب است بر مسلمين كه همه علومي را كه مقدمة رسيدن به هدفهاي اسلامي است فراگيرند و كوتاهي نكنند.
اگر آن شهيد بزرگوار در حدود چهل سال پيش به اين نتيجه رسيده است كه اينقدر بحث علم مهم است ميتوانيم در ادامه تحليل به اين نتيجه برسيم كه بعد از انقلاب اسلامي ايران كه همفكران مرحوم شهيد مطهري، انقلاب اسلامي ايران را با رهبري حضرت امام(ره) به پيروزي رساندند؛ الآن بهجرأت ميشود گفت كه در نقطهاي قرار گرفتهايم كه بايستي بنياديترين آسيب خويش را كه مانع عمدة پيشرفت ما بوده را شناسايي و آن را تقويت كنيم. شايد در تحليل مقام معظم رهبري در تأكيد بر اينكه علم به توليد علم تبديل شود و آن هم در اين مقطع از تاريخ انقلاب اسلامي ايران، بايد گفت كه ما بر اين نكته و نقطه به عقبماندگي گذشته غلبه كنيم و انقلاب اسلامي ايران به وعدههايي كه داده عمل كند و يا اينكه جز اين راهي نيست. به همين جهت شايد اسلامگرايان به تعبيري كه انقلاب اسلامي ايران را به پيروزي رساندند در مقطع حساسي قرار گرفتهاند و به تعبير شخص مقام معظم رهبري كه هدايت انقلاب را بهعهده دارد امروز بهجز اين راهي نمانده و شايد فلسفه وجودي ما در اين جلسه اين باشد كه اين مسئله را انشاءالله به انجام برسانيم.
اما موقعيت كنوني علوم انساني را اگر بخواهم با آمار سال تحصيلي سال 1383 ـ 1384 بيان كنم به اين قرار است: گروههاي تحصيلي به تفكيك رشته تحصيلي علوم انساني به انضمام گروه هنر، در مقايسه با گروه مهندسي، بيشترين گروههاي تحصيلي كشور را دارا است. آمار نشان ميدهد كه از تعداد دانشجويان در سال 83 و 84، 47 درصد علوم انساني بودهاند و 3 درصد هم هنر كه مجموعة علوم انساني و هنر 50 درصد دانشجويان سال 83 و 84 و بقيه رشتهها هم 50 درصد ديگر را تشكيل ميدادند.
برطبق آمار ديگر توزيع، تعداد دانشجويان گروه علوم انساني در سال 83 و 84، 57 درصد ميباشند. 37 درصد فارغالتحصيلان دانشگاهها در اين سال تحصيلي در گروه علوم انساني بودند كه اگر گروه هنر را هم به آن اضافه كنيم مجموعاً 41 درصد ميشود.
مجموعه آمار و ارقام اين را نشان ميدهد كه حدود 50 درصد دانشجويان را در دانشگاهها، دانشجويان علوم انساني تشكيل ميدهند و فكر ميكنم حدود 50 پژوهشكده علوم انساني هم در كشور داريم. ميتوانيم اين سئوال را مطرح كنيم كه موقعيت كنوني علوم انساني در ايران چگونه است؟ بعد از اين آمار و ارقام اگر بخواهيم رضايتمندي خود را اعلام كنيم فكر ميكنم كه رضايت چنداني نداشته باشيم. هرچند كه عرض كردم بيشترين گروهها و دانشجويان از آن علوم انساني هستند ولي در علوم انساني آنقدر توانمندي نداريم كه امروز ميخواهيم با كمك يكديگر مسيري را هموار كنيم كه به توليد علم و خصوصاً نهضتي در توليد علم و بهطور مشخص در علوم انساني و معارف اسلامي بيانجامد.
در قسمت سوم كه طرح موانع است، علاوه بر چهار مانع ذهني كه به نظر من موانع جدّي هستند، چهار مانع عيني را هم ميتوان برشمرد. از موانع ذهني فراروي علوم انساني كشور تجربهگرايي و تجربهستيزي توأمان است. بهنظر ميرسد كه ما هنوز نتوانستهايم نقطهاي را تعريف كنيم و تكليف خود را با پوزيتيويسم و در حالت عامتر تجربهگرايي روشن كنيم. عدهاي تحت تأثير علوم انساني برگرفته از غرب، جز تجربهگرايي راهي نميدانند و بخشي از علوم انساني قديمي ما را كه خصوصاً در حوزهها وجود دارد يك ستيز جدّي با تجربهگرايي ميدانند. اما عدم تعيين اينكه ما چه بخشي از تجربهگرايي را در علوم انساني بگيريم و چه بخشي از آن را نگيريم يا دُز لازم براي تجربهگرايي در علوم انساني چقدر است، مانعي جدي تلقي ميشود.
سياه و سفيد ميبينيم، يعني در انتخاب روشها و در اثبات و نفيها يا كاملاً تجربهگرا ميشويم يا بهشدت تجربهستيز. بهنظر ميرسد كه راه انصاف جستن فرمولي ميانه است كه جايگاه مطلوب ما را تعيين ميكند.
هرچند كه ما در عمل نه واقعاً تجربهگرا هستيم و نه واقعاً تجربهگريز ولي بهلحاظ نظري، در مباحث خود بهشدت ميكوبيم و يا بهشدت اثبات ميكنيم.
نكته دوم، تقسيم علوم به علوم ديني و غيرديني است. عملاً ما دو نوع علم داريم، اصحاب علوم ديني ساير علوم را بهدليل ديني نبودن يا همراه نبودن با پارامترهاي ديني و يا شرعي نبودن نفي ميكنند و اصحاب علوم غيرديني هم علوم ديني را به دليل غيرنافع بودن، ذهنگرا بودن و غيره نفي ميكنند.
مرحوم مطهري ميفرمايد: «اساساً اين درست نيست كه ما علوم را به دو دسته ديني و غيرديني تقسيم كنيم، تا اين توهم براي بعضي پيش بيايد كه علومي كه اصطلاحاً علوم غيرديني ناميده ميشوند از اسلام بيگانهاند. جامعيت و خاتميت اسلام اقتضا ميكند كه هر علم مفيد و نافعي را كه براي جامعه اسلامي لازم و ضروري است علم ديني بخوانيم.» لذا بهنظر ميرسد بايد بر اين عقيده غلبه كنيم، همه علوم با استدلالي كه اشاره شد ديني هستند، به دليل اينكه جامعة ما يك جامعة ديني است، ما در ظرف دين فكر ميكنيم، ادامه حيات ميدهيم و ميميريم، اگر هم راه نجاتي باشد مرحوم مطهري در آن جملة اول فرمود كه بحث علم تبديل شود به جهادي مقدس كه همين نهضت توليد علم است.
سومين مانع ذهني، در صدر نشستن مسئلة عقبماندگي سختافزاري در جامعة ما و در نتيجه نرسيدن نوبت به تفكر و اهتمام به مسئلة عقبماندگي نرمافزاري و رويكردي و نگرشي؛ يعني بهگونهاي طبيعي ما چون به لحاظ سختافزاري احساس عقبماندگي ميكنيم مهندسين بر صدر مينشينند به دليل اينكه آنها توان اين را دارند كه بعضي از اشكالات و عقبماندگيهاي جامعه را سريعتر پاسخ بدهند و يا رشتههايي كه با زندگي ملموس ما سروكار دارند، در اولويت قرار ميگيرند. به اين ترتيب سرمايهگذاري براي علوم انساني، اهميت دادن، و بها دادن به اين رشته كمتر ميشود. اگر فردي استعداد خوبي دارد ميرود دنبال پزشكي، چون ملموس است و بعد از فارغالتحصيل شدن كار ملموسي انجام ميدهيد. كماستعدادترين افراد ما هم هدايت ميشوند به سمت علوم انساني به دليل اينكه عقبماندگي زياد است و فكر ميكنيم كه اولويتبندي شده و اولويت اول با مباحث سختافزاري است و بايد در اين زمينه وارد شويم و علوم انساني در انتها قرار ميگيرد. و طبيعي است كه وقتي تعداد انسانهاي با ضريب هوشي بالا كمتر وارد علوم انساني شوند، يك مانع ميشود.
آخرين مانع ذهني، عدم باور جدّي اصحاب قدرت و مديران به اهميّت علوم انساني در غلبه بر عقبماندگي و تسريع رشد و پيشرفت است. نهتنها در تودههاي مردم اينگونه است بلكه اصحاب قدرت، حاكمان و دولتمردان هم در ذهن خودشان به اين مسئله قائل نيستند كه علوم انساني بنياد است و اهميّت حياتي دارد. آن چارچوب لازم براي اينكه پيشرفتهاي سختافزاري ما جهت درستي داشته باشد و ما را سريعتر به نتيجه برساند را علوم انساني فراهم ميكند پس آنرا بايد در صدر نشاند و اجازه داد و يا كمك كرد كه آن چارچوبها را فراهم كند.
موانع عيني چهار مورد است. مورد اول، مسئلهمحور نبودن علوم انساني است. ما علوم انساني داريم ولي علوم انساني پاسخي به مسائل ملموس نميدهد و يا علاج دردي معين را نميكند درنتيجه نفعي براي آن حس نميشود و به همين جهت هم جايي براي خودش باز نميكند. اين را ميشود با پزشكي مقايسه كرد كه چقدر نفع داشتن ميتواند باعث رشد يك رشته شود. شايد اينطور تداعي شود كه علوم انساني براي حرافي طراحي شده است. در نتيجه علوم انساني انتزاعي ميشود و غرق در انتزاعيات باقي ميماند و ملموس نميشود.
دومين مسئله عيني، غيربومي بودن و يا وارداتي ماندن علوم انساني است كه اين مسئله باعث توليد آفت ديگري هم ميشود و آن اين است كه چون وارداتي است بين اصحاب و عالمان علوم انساني از يك سو و تودههاي مردم شكاف ايجاد ميكند. چون يافتههاي آنها با مبناي وارداتي و سكولار و در تضاد با باورها و يافتههاي عيني مردم ميشود؛ درنتيجه عالمان علوم انساني معمولاً انسانهايي شناخته ميشوند كه بايد حرفهاي غيرديني بزنيد و كلمات عجيب و غريب بيان كنند و اين براي رشد علوم انساني مانع ميشود.
سومين مانع عيني، غلبه نگرش فلسفي، تاريخي و احساسي بر علوم انساني ايران است. نگرش فلسفي و تاريخي نوعي، كلگرايي و احساسي و شايد بحث شعر و ماندن در لذتهاي احساسي مجالي نميدهد كه علوم انساني بتواند بهطور جزييتر پاسخگو باشد.
آخرين نكته اين است كه در علوم انساني فقدان تحقيق در معناي واقعي علوم است. آنچه كه ما الآن در علوم انساني ميبينيم تحقيق صورت نميگيرد، آنچه كه حتي بهعنوان نظر گاهي مواقع بيان ميشود يافتههاي فردي مبتني بر تجربههاي انباشته شده است كه مبناي ادعاهاي علمي قرار ميگيرد، يعني من در اين جامعه زندگي ميكنم، مجموعة انباشتههاي خودم را تبديل به يك ادعا و نظريه ميكنم و بيان ميكنم. اينكه يك تحقيقي بيست سال صورت بگيرد با يك تيم پنجاه نفري كمتر حوصله و مجال اين كار اتفاق ميافتد، نظريهپردازيهاي ما غالباً مبتني بر تحقيق است و من بيشتر در تعدادي از كتابهايي كه مثلاً در مورد انقلاب اسلامي، در مباحث جامعهشناسي، بوده است ميتوانم مصاديق بارزي را در اين زمينه اشاره كنم.
تنظیم : رسول یحیی زاده کارشناس پیش دانشگاهی 7/3/86 |